...............
هنوز نتوانسته ام
جایی برای خودم پیدا کنم
وقتی که نوشتم
درمن جایی نیست که بنشینم
به کوچه رفتم
اما اتاق نداشتم
کوچه فهمیده بود
که من اتاق ندارم
اما شکایتی ندارد
ومن هنوز درکوچه هستم
یک گوشه ازاین روز
یک گوشه از این فروردین
یک گوشه ازاین ساعت شش شب
پیدا کنم و بنشینم.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 22:30  توسط حسن رستگار ژاله
|
..............
همیشه در انتظار خودم بودم
اما برنگشتم
در من جایی نیست که برگردم
وبنشینم
در کوچه هستم
شبیه کسی که انگار دارد
جایی می رود.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 21:44  توسط حسن رستگار ژاله
|
.......
امروز کلمه ای ندارم
تا جای خودم بگذارم
کلمه ای بیایددر پیراهنم
بنشیند روی صندلی
بشود باران
درخت
یا اسمان
از کوچه
از خیابان
به خانه برمی گردم
بادست های خالی
روبروی تو می نشینم
روی صندلی خالی ت
باران می بارد
درخت می اید
اسمان ابی می شود.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 0:27  توسط حسن رستگار ژاله
|